تبليغاتX
یاس خاکی
خدایا یاریمان رسان تا شریعت عشق را بدانیم ، طریقت عشق را بپیماییم و در حقیقت عشق فنا شویم

 

نیمه رجب، هجران غم انگیز احیاگر حماسه های جاوید کربلا، حضرت زینب (س) را به سوگ می نشینیم.


ای شکوه حماسه در سراپرده حیرت!

ای زخم خورده نینوا!

ای بانوی خورشیدهای دربند!

 ای زینب قهرمان!

 تو که خود، وسعتی به اندازه همه سوگ های آفرینش داشته ای،

تو که خود دریای بی کران اشک را، ساحل بودی، چگونه باید بر تو سوگواری نمود که ما سوگواری را از تو یادگار داریم.

 تو که آواز سرخ کربلا را از حنجره بردباری ات، به گوش تاریخ رساندی و اگر این حنجره صبوری و آن نطق آتشین تو در کاخ یزیدیان نبود، داستان جان سوز آن ظهر عطشناک در کوچه های تاریخ به دست فراموشی سپرده می شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:16  توسط ایمان  | 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌دادند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 16:14  توسط ایمان  | 

 

کربلا

 

               

 

                 آمده بر در گدايت يا حسيـن        ميزنم از دل صدايت يا حسين       

                     دل حريم عشق تو بايد شود          کن دلم را کربلايت يا حسين

                    خالق عشق و محبت ياحسين        اي قتيل دشت غربت ياحسين

 

 

 
 
 
 
 

 

 

 

مهدی جان

مي دانم كه دلت را رنجاندم وقلب نازنينت را به درد آوردم.

شرمسارم. مي دانم كه به عهد خويش وفا نكردم وهر عهدي كه باتو بستم

 شكستم امان ازاين نقس سركشم وتو عزيزو مهربانم راهمچنان تنها

گذاشته ام. اما هنوزدرکوچه باغ شقايق دلم جاي تو خالي مانده است وازتو

براي من فقط آشفته حالي مانده است هرصبح جمعه پشت پنجره دلم باران

ياد تو شيشه رانرم نرمك مي نوازد وازتوبرايم مهرباني را به ارمغان مي آورد.

واين اميد آمدنت است كه مرا زنده نگه داشته است مولاي خوب من ! بيا بيا

 و با آمدنت دل يخ زده مرا با گرماي محبتت آب كن و شاد.

 














 
__________________

 http://www.al-shia.com/html/far/livecam.php

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 16:49  توسط ایمان  | 

 

یک پیرمرد آمریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوه های شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند، و نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد از او تقلید کند. روزی پسرک پرسید: " پدر بزرگ من سعی می کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم ! خواندن قران چه فایده ای دارد؟"

 

پدر بزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد : " این سبد زغال را بگیر و برو از رود خانه برای من یک سبد آب بیاور. " پسر بچه گفت : " اما فبل از این که من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون می ریزد!؟ " پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع تر حرکت کنی . او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند. پسر سبد را آب کرد و سریع دوید ، اما قبل از این که  به خانه برسد سبد خالی شده بود . در حالی نفس نفس می زد به پدر بزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن است و رفت که یک سطل بردارد. پیرمرد گفت: " من یک سطل آب نمی خواهم ، من  یک سبد آب می خواهم ، تو به اندازه کافی سعی نکردی . " و از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. این با ر پسر می دانست این کار غیر ممکن است ، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد اگر هم او بتواند سریع تر بدود باز قبل از آنی ک به خانه بازگردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت .

 

پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد ودوید ، اما وقتی که به پدر بزرگش رسید سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت : " ببین! پدر بزرگ ، بی فایده است." پیر مرد گفت: " باز هم فکر می کنی که بی فایده است ؟ به سبد نگاه کن."پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد تغییرکرده. سبد کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود.

 

پیر مرد گفت: " پسرم ، وقتی تو قرآن می خوانی ممکن است چیزی نفهمی یا به خاطر نسپاری ، اما وقتی آن را می خوانی به مرور باطن و ظاهرت تغییر خواهد کرد و این کار خداست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 9:31  توسط ایمان  | 

 

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

السلام عليك يا غريب الغربا

السلام عليك يا شمس الشموس

السلام عليك يا سلطان خراسان

 

 

اگه خدا بخواد و عنایتی به این حقیر داشته باشه امروز عازم مشهد مقدس هستم نمیدونم توفیق زیارت حضرت رو دارم یا نه ولی امیدوارم ذره ای از معرفت حضرت رو در این سفره آقا به این حقی گنه کار هدیه بده اگه لایق باشم نائب الزیاره همه دوستان هستم

یاامام رضا(ع)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:42  توسط ایمان  | 

چند چیز موجب زیادی حافظه است:

1-خوردن عسل

2-خوردن کندر

3-مسواک نمون

۞4-قرآن خواندن

5-حجامت کردن

6-کرفس خوردن

7-گرفتن ناخن در دوشنبه

8-خوردن مخلوط زعفران وسعد وعسل هرروز

۞9-خواندن سوره الرحمن تا آیه"فبای آلآربکما تکذبان"

۞10-قبل از مطالعه این جملات رابخواند:

"اللهم اخرجنی من الظلمات الوهم.واکرمنی بنورالفهم.

اللهم افتح علینا ابواب رحمتک وانشر علینا خزائن علومک

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

 

 

 

برای رفع استرس :

چندچیزموجب رفع غم واندوه است:

1-خوردن انگور سیاه

2-خوردن به

-3خوردن میوه جات

4-خوردن زیتون

-5خوردن گوشت

6-خوردن انگبین

7-استعمال بوی خوش

8-نگاه به سبزه و گیاه کردنن

9-پوشیدن کفش زرد

10-تراشیدن پشت گردن

11-پوشیدن لباس پاکیزه

12-شستن سربا سدر

۞13-استغفار

۞14-گفتن:لاحول ولاقوه الابالله

۞15-بسیار گفتن:یارئوف    یا رحیم

۞16-زیارت امام حسین ۖ

۞17-جهت آرامش قلب دائم این آیه رابخواند:"الا بذکرالله تطمئن القلوب"

 

به نقل ازکتاب دارخانه ی معنوی اثررضاجاهد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 21:26  توسط ایمان  |