|
خدایا یاریمان رسان تا شریعت عشق را بدانیم ، طریقت عشق را بپیماییم و در حقیقت عشق فنا شویم
|
بسمه تعالی
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند .
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد .
پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود.
شریعتی می گوید:
نمى دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟
خواستم از "بوسوئه" تقلید كنم، خطیب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مریم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فیلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مریم را بیان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پیكره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و كوششها و هنرمندیهاى همه در طول این قرنهاى بسیار، به اندازه این یك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند كه:
"مریم مادر عیسى است".

و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر حسنین است.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم كه فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
صلي الله عليك يا حضرت معصومه(س)
السلام عليك يا روح الله
اكه خدا بخواد امشب عازم مرقد امام راحل و فردا عازم قم هستم اكه لايق باشم نايب الزياره همه دوستان هستم.
اگر عنایتی بر این گدا کنی چه می شود
مس وجود جان من طلا کنی چه می شود
غم فراق و دوریت گرفته سینه مرا
اگر که عقده دلم تو وا کنی چه می شود
به زخم های جان من بنه ز لطف مرهمی
به قلب زار من اگر شفا دهی چه می شود
هر آن طبیب کآمدم فزون نمود درد من
تو دردهای من اگر دوا کنی چه می شود





امام خمینی(ره) کیست ؟
رادیو بی بی سی هنگام اعلام درگذشت امام (ره) گفت :
امروز مردی چشم از جهان فرو بست که با درگذشت او چشم های بسیاری در جهان غرب آسوده خوابید .
چرا یک انسان به اینجا می رسد ؟
جهان بزرگ و قدرتمند غرب ، از چه چیز این پیرمرد هشتاد و هفت ساله می ترسید ؟
چطور می شود که در سال 57 ، پیرمردی هفتاد پنج ساله ، تجسم خواست ملیون ها انسان می گردد ؟
چرا در هنگامه انقلاب ، پیر و جوان ، مذهبی و مارکسیست ، کرد و لر و عرب و فارس ، تنها و تنها یک مرد را در افق نگاه خود می نگریستند ؟
چرا آن زن ارمنی ، در هنگام عبور تشییع کنندگان امام ، بر در خانه خود می ایستد و آرام آرام می گرید ؟
گویی همه تاریخ یک ملت در وجود این مرد خلاصه شده است .
گویی همه بغض های فرو خفته هزاران مادر فرزند از دست داده ، از گلوی این بزرگ مرد به فریاد در آمده است .
همه تاریخ معاصر ما ، درد است و سرکوب و سختی و هجوم بیگانه ، و این مرد تجسم خواست یک ملت است تا بر همه این تسلسل باطل پایان ببخشد .
تسلسلی از تباهی ها و خود فروشی ها ، دخالت بیگانه و شکست و قتل عام همه مصلحان و خیرخواهان این ملت .
هنگامه انقلاب است ، انقلابی بزرگ با امیدهایی نهفته اما درخشان و رهایی بخش .
رهبر این انقلاب تنها کسی می تواند باشد که امواج خروشان این انقلاب او را بپذیرد و نماینده و راهبر خویش بشناسد .
مبارز و تبعیدی ، صنعتگر و بازاری ، دانشجو و طلبه ، خانه دار و دانش آموز ، همه و همه به خروش آمده بودند .
نوعی انتظار مطرح بود ،
انتظار برای حکومت صالحان ، برای برپایی همه امیدهای یک ملت ، یک نسل و یک جامعه .
تحقق امیدهایی که دویست سال در این خانه ندا داده شد و محقق نشد .
امیدهایی که بهترین های یک ملت بر سر آن به باغ فین کشانده شدند ، با کودتا نابود شدند و عاقبت در زندان های ساواک پرپر گشتند .
و براستی چه کسی می توانست مظهر همه این امیدها باشد ؟
شهید مطهری در توصیف امام (ره) می گوید :
چه بگویم از کسی که صحبت از او همه وجودم را به لرزه در می آورد . خیلی کم می شود که تمام تجسم خواست یک ملت در وجود یک مرد خلاصه شده باشد .
برگرفته از سایت امام خمینی (ره)
و من! (باور می كنید؟)
یكبار هم نشد در را با صدای زنگی كه او می زند باز كنم.
همیشه من پیش از او، قبل از اینكه دستش طرف زنگ برود،
در را به روی خنده اش باز می كردم.
خنده ای كه هیچ وقت از من دریغش نمی كرد
و با وجود آن نمی گذاشت بفهمم در جنگ و عملیاتهاشان شكست خوده اند یا موفق بوده اند.
آنقدر محبتم می كرد
كه فرصت نمی كردم این چیزها را ازش بپرسم.
كمك حالم می شد.
خیلی هم با سلیقه بود.
تا از راه می رسید دیگر حق نداشتم بچه ها را عوض كنم،
حق نداشتم شیرشان را آماده كنم،
حق نداشتم شیرشان را دهانشان بگذارم،
حق نداشتم لباسهاشان را عوض كنم،
حق نداشتم هیچ كاری كنم.
یكبار گفتم:
"تو آنجا آن همه سختی می كشی، چرا من باید بگذارم اینجا این همه كار بكنی، سختی بكشی؟"
بچه بغل، خیس عرق، برگشت و گفت:
"تو بیشتر از آنها به گردن من حق داری. باید حق تو و این طفلهای معصوم را هم ادا كنم."
گفتم:
"نا سلامتی من زن خانهء تو هستم. دارم وظیفه ام را عمل می كنم."
گفت:
"من زودتر از جنگ تمام می شوم. ژیلا! ولی مطمئن باش اگر ماندنی بودم به نشان می دادم تمام این روزهات را چطور بلد بودم جبران كنم."
به نقل از همسر شهید همت از كتاب به مجنون گفتم زنده بماند كتاب سوم
یا مهدی (عج)مولای من !
سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ،
با اشک ، مژه چشم هایم را آب و جارو می کنم ،
تا مگرقدمگاه تو شود
و در غروب غم انگیز چشمانم سمات را زمزمه می کنم .
و اشک حسرت می ریزم .
بیا تا در حریمت بیاسایم ،
ای سوار سبز پوش لحظه های من !
می دانم که روزی می آیی و پرستو های مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا می دهی ای خوب ! دیگر نمی توانم اشکهایم را ،
در چاه چشمانم اسیر کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
ای زلال عصمت ، آتش معصیت در وجودم شعله ور است ،
بر من ببار و تطهیرم نما ،
بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده ،
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی»؟ پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام»؟ گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم»؟ «جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند. پرسیدم: «پس تو چه كاره ای»؟ پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن»! گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم»؟ در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان» ...!