|
خدایا یاریمان رسان تا شریعت عشق را بدانیم ، طریقت عشق را بپیماییم و در حقیقت عشق فنا شویم
|
شهادت حضرت زهرا علیها السلام در آخرین ساعت زندگی در حالی که حالش بهتر می نمود آب خواست و شستشو کرد و لباسهای نوی خویش را پوشید، و فرمود بستر او را رو به قبله بگسترند.
و نیز از «اسماء» خواست عطر او را بیاورد و خود را معطر فرمود و لباس نماز خود را پوشید و در بستر خویش خوابید و به «اسماء» فرمود:
«جبرئیل به هنگام رحلت پیامبر(ص) کافوری از بهشت برای او آورد که آن گرامی آن را به سه قسمت تقسیم فرمود، یک قسمت برای خودش و یک قسمت برای علی(ع) و یک قسمت برای من»
و از اسماء خواست آن را بیاورد و بالای سر او بگذارد، آنگاه ملافه بر سر کشید و فرمود:
«اندکی منتظر بمان و بعد مرا صدا کن، اگر پاسخ ندادم بدان که درگذشته ام».
«اسماء» اندکی صبر کرد، آنگاه زهرا(ع) را صدا کرد و جواب نشنید، فریاد زد: ای دختر محمد مصطفی! ای دختر گرامی ترین انسانها...
و چون جوابی نشنید ملافه را کنار زد و دید آن بانوی بزرگ به لقاء الله پیوسته است. خود را به روی بدن مطهر او افکند و گریان او را می بوسید و می گفت: وقتی پدرت رسول خدا را ملاقات کردی سلام اسماء را به او برسان.
حسن و حسین علیهما السلام (که در آن هنگام کودکانی در سن هفت و هشت سالگی بودند) نیز وارد شدند و چون دریافتند آن گرامی از دنیا رفته است حسن(ع) خود را روی مادر افکند و او را می بوسید و می گفت:«مادر، پیش از آنکه روح از بدنم جدا شود با من حرف بزن».
حسین(ع) پای مادر را می بوسید و می گفت: « مادر، من فرزندت حسین هستم، پیش از آن که دلم پاره شودو بمیرم با من سخن بگو».
آنگاه آن دو گریان به مسجد رفتند و درگذشت مادرشان را به امیرمؤمنان علی علیه السلام خبر دادند، آن حضرت از شنیدن این خبر ناگوار بیهوش شد، حاضران آب بر صورتش زدند و او را به هوش آوردند، و او گریان و اندوهمند می نالید: «ای دختر محمد(ص) ، خود را بوجود تو تسلیت می دادم، اینک بعد از تو از کهتسلیت بجویم».
آنگاه حسن و حسین(ع) را برداشته و به خانه آمد، و اسماء همچنان کنار پیکر نازنین زهرا نشسته بود و می گریست.
خبر درگذشت بانوی بانوان منتشر شد، و صدای شیون از خانه های مدینه برخاست، بانوان بنی هاشم در خانه ی زهرا(ع) جمع شدند و چنان زاری می کردند که شهر منقلب شد؛ آنان می گریستند و ناله می کردند و می گفتند: ای سیّده ی بانوان، ای دختر رسول خدا…
مردم هم جمع شدند و می گریستند و منتظر بودند جنازه را برای دفن بیرون بیاورند و در نماز شرکت کنند، اما ابوذر از خانه بیرون آمد و به مردم گفت: بروید، تشییع دختر پیامبر امشب به تأخیر افتاد، و مردم پراکنده شدند.
چون پاسی از شب گذشت و مردم به خواب رفتند علی علیه السلام همراه حسن و حسین(ع) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و برخی از بنی هاشم و خواصّ به دفن پیکر نازنین زهرا(ع) پرداخت، و شبانه او را دفن کرد و محل قبر را کاملاً مسطح نمود تا شناخته نشود، و تعدادی قبر دیگر نیز ترتیب داد و بر آنها آب پاشید تا مدفن واقعی زهرا علیها السلام معلوم نگردد.
تاریخ وفات و محل دفن
وفات زهرا علیها السلام بنابر مشهور هفتاد و پنج روز پس از وفات پیامبر(ص)، و در 13 جمادل الاولی سال یازدهم هجری است و در برخی روایات نود و پنج روز پس از پیامبر و در سوّم جمادی الثانی نیز ذکر شده، و در مورد محل دفن او برخی گفته اند در بقیع دفن شد، و برخی می گویند در خانه ی خود مدفون گردید، و تاکنون محل واقعی قبر آن گرامی معلوم نشده است، و همان طور که گفتیم امیرمؤمنان طبق وصیت زهرا(ع) او را مخفیانه دفن کرد و قبرهای دیگری نیز ترتیب داد تا قبر او شناخته نشود، و اصولاً وصیت زهرا(ع) برای اختفای مدفن و دفن شبانه ی او سند روشنی علیه غاصبان است، و این عمل بانوی بانوان بُعد دیگری از مبارزات او بود که موجب می شد توطئه گران نتوانند بر جنایاتی که پس از رحلت پیامبر(ص) مرتکب شدند پرده کشند؛ زیرا بدیهی است که اگر آنان افراد پرهیزکار و حق جوئی می بودند و خلیفه ی راستین پیامبر محسوب می شدند معنا نداشت که زهرا(ع) بر آنان خشمگین باشد و آنان را از شرکت در تشییع و نماز و دفن خود محروم سازد، و اختفاء مدفن سیده بانوان پرچم پایدار و غیر قابل استتار اعتراض و خشم اوو سایر اهل بیت علیهم السلام نسبت به غاصبان است که برای اندیشمندان سراسر قرون حقایق جریانات پس از پیامبر(ص) را برملا می سازد.
بی جهت نیست که در تاریخ می خوانیم: فردای آن شب که زهرا(ع) مخفیانه دفن شد ابوبکر و عمر که از این کار علی علیه السلام خشمگین بودند به او مراجعه کردند و اعتراض نمودند، و امیرمؤمنان فرمود:
«... بخدا سوگند زهرا(ع) به من وصیت کرد نگذارم شما در تشییع و نماز بر او شرکت کنید، و من کسی نیستم که بر خلاف فرمان و وصیت او عمل کنم».
عمر گفت: «این حرفهای بیهوده را رها کن، من قبرها را خواهم شکافت تا او را بیابم و بر او نماز بخوانم»
علی علیه السلام فرمود: « به خدا سوگند اگر اقدام به این کار نمایی پیش از آن که به منظور خود نائل شوی سر از تنت بر می دارم، و من در این مورد با تو جز به شمشیر معامله نخواهم کرد».
و «ابن عباس» می گوید عمر گفت: «... شما بنی هاشم هرگز حسد قدیم خود به ما را رها نمی کنید و کینه های درونی شما باقی است، به خدا سوگند تصمیم گرفته ام نبش قبر کنم و بر او نماز بخوانم».
و علی علیه السلام پاسخ داد: «به خدا سوگند ای پسر صهّاک، اگر دست به چنین کاری بزنی دستت را کوتاه خواهم کرد، بدان که اگر شمشیرم را برهنه کنم تا خونت را نریزم آن را به غلاف برنمی گردانم».
عمر شکسته شد و ساکت ماند، زیرا می دانست که علی علیه السلام وقتی قسم یاد کند طبق قسم خود عمل خواهد کرد.
اندوه وداع بر خاک زهرا علیها السلام
امام حسین علیه السلام می فرماید:
هنگامی که زهرا(ع) بیمار شد به علی علیه السلام سفارش کرد ، امور او را پنهان دارد… و علی علیه السلام، خود از او پرستاری می فرمود، و اسماء بنت عمیس رحمة الله علیها پنهانی به او کمک می کرد، و به هنگام وفات به امیرمؤمنان وصیت کرد که خودش کفن و دفن او را انجام دهد و شب هنگام او را دفن کند و قبرش را پنهان سازد، و امیرمؤمنان کفن و دفن او را انجام داد و محل قبر را محو کرد و پنهان داشت.
هنگامی که کار دفن را به پایان برد و خاک از دست افشاند، اندوهی جانکاه بر آن گرامی مستولی شد و اشک بر چهره اش دوید و گریان رو به جانب قبر پیامبر(ص) کرد و گفت:
«سلام بر تو ای رسول خدا، از من و دخترت که اینک در جوار تو فرود آمده و شتابان به تو محلق شده است، ای رسول خدا شکیبائی من در مصیبت دختر برگزیده ی تو کم شد، و طاقت و توانائی من در فقدان او از دست رفت، جز آنکه مرا پس از مصیبت عظیم و مفارقت و فقدان تو در هر مصیبت دیگری جای تسلیت هست (مصیت تو به قدری بزرگ است که هر مصیبت دیگری را تحت الشعاع قرار می دهد) چرا که تو را به دست خود در آرامگاهت مدفون ساختم و در آغوش من جان دادی؛اِنّا لِلِّه و اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.
اینک امانت تو (زهرا(ع)) بازگشت، از این پس اندوه من جاودانی است و شبم به بیداری خواهد گذشت تا آنگاه که خداوند مرا به سرائی که تو در آن اقامت داری ببرد. و به زودی دخترت به تو خبر می دهد که چگونه امتت برای ستم بر او همگروه شدند، پس همه چیز را از او بپرس و حال ما را از او جویا شو؛ و این چنین کردند در حالی که از رحلت تو چیزی نگذشته و یاد تو از میان نرفته است.
و سلام بر هر دوی شما، سلام وداع کننده ای که نه از شما خشمگین است و نه رنجیده خاطر، اگر بروم از روی ملالت و بی علاقگی نیست، و اگر بمانم به جهت بدگمانی به آنچه خداوند به شکیبایان وعده داده است نمی باشد».
اینک ما نیز در صحنه ی وداع و در پایان سخن همنوا با اندوه امیرمؤمنان بر زهرای اطهر(ع) سلام کنیم:
سلام بر تو بانوی بانوان…
نخلهای خاک آلود فدک هنوز از ستمی که بر تو روا داشتند، می گریند؛ زندگی تو گواه مظلومیت همه دودمان هابیل است، همچنانکه وجود تو گواه قدس و عصمت خدا بر زمینیان بود...
تازیانه ای که بر پیکر نازنین تو فرو کوفتند، تبری بود که بندگان بت به انتقام نابودی اصنام بر پیکر توحید ابراهیم فرود آوردند؛ هماره شرمسار باد دستی که بر گونه ی خدا گون تو سیلی زد، دریغا دل اگر در غم تو پاره شود شگفت نیست، چرا که شکستن پهلوی تو عظیمتر از شکستن دیوار کعبه بود، و چون قامت ستوار تو را به ستم بر خاک نشاندند دین از پای افتاد...
با تمام دل بر تو می گرییم که نماد بهی بودی و ودیعه ی رحمت خدا بر آدمیان؛ و چون ترا کشتند انسانیت بی مادر شد و خون هابیل از رگ حیات هر انسان در گستره ی تاریخ از نو جوشید و مظلومیت داغ، زخمی شد بر جبین زندگی مؤمنان، و حیات پژمرد و اوراق قرآن به تطاول طوفان پراکند، و علی (ع) تنها ماند ... و بشریت در گرداب فاجعه افتاد.
سلام بر تو! بانوی بانوان ...
روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.
چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است
این داستان آهنگری است که پیش رو دارید:
كه پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت کاملا برای خدا زندگی کند .
سالها با علاقه كار كرد، به دیگران نیكی كرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد
حتی مشكلاتش مدام بیشتر میشد.
یك روز عصر، دوستی كه به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد،
گفت : واقعاً عجیب است.
درست بعد از این كه تصمیم گرفتهای مرد خدا ترسی بشوی،
زندگی ات بدتر شده.
نمی خواهم ایمانت را ضعیف كنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی،
هیچ چیز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد.
او هم بارها همین فكر را كرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده است.
اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد،
شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه میخواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
"در این كارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم.
میدانی چطور این كار را میكنم؟
اول تكه ای فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود.
بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتك را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
تا این كه فولاد شكلی را بگیرد كه میخواهم.
بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میكنم و تمام این كارگاه را بخار آب میگیرد.
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میكند و رنج می برد.
باید این كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.
یك بار كافی نیست."
آهنگر مدتی سكوت كرد، سیگاری روشن كرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی كه به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد.
حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك میاندازد.
میدانم كه از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
"میدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد.
ضربات پتكی را كه بر زندگی من وارد كرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت
احساس سرما میكنم، انگار فولادی باشم كه از آبدیده شدن رنج میبرد.
اما تنها چیزی كه می خواهم این است:
"خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو میخواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی كه می پسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بی فایده پرتاب نكن.
پروردگارا از تو می خواهم عاجزانه و ملتمسانه که مرا فولادی آب دیده کنی و در حین انجام کارت بر صبر و یقینم بیفزای.
شما هم برایمان از خدا بخواهید که انشاءالله دست رد به سینه یمان نزند.
التماس دعا
یا حق
روزها گذشت و گنجشك با خدا سخن نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می داردو سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت
و خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .
"گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟
سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
.خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی
.اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد
ای فرزند احمد ! آيا بالاخره راهی به سوی تو هست؟ آيا ديدار تو ممكن است؟
آيا زيارت تو ميسر است؟ آياملاقات تو شدنی است؟ آيا راهی به رؤيت تو می انجامد؟
آيا اين گذران روزهای ما ،يك روز به تو می رسد؟ آيا اين مسير عمر ، جايی به تو پيوند می خورد؟
پس كی به چشمه سار وجود تو می توان رسيد؟ پس كی از زلال خوشگوار حضور تو
می توان نوشيد؟ چه طولانی شد اين عطش !
كی می شود شب و روزمان در فضای ظهور تو بگذرد؟
كی می شود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟
كی می شود صدای گام های آمدنت در گوش هستی طنين بيندازد؟
كی می شود چشم در چشم هم اندازيم و تو را به معاينه ديدار كنيم؟
كی می شود پرچم پيروزی ات را بر بام هستی بنشانی ؟
كی می شود آن روز كه ما تو را در ميان خويش بگيريم و تو به عينه امامت كنی ، زمين را از عدل و داد پر گردانی ، دشمنانت را به خاك سياه عقوبت بنشانی و ريشه حق ستيزان و مستكبران و گردنكشان و ستمگران را بسوزانی و ما بگوييم : الحمدالله ربّ العالمين.

حرم حضرت ابوالفضل العباس

نهر القمه

سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا
سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.
سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد و سلام برحسین سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.